1311 تولد در شهر قم
1332 ورود به دانشگاه تهران،
دانشكده فني رشته الكترومكانيك
1340 پايان تحصيلات دوره ي فوق
ليسانس آغاز تحصيلاتدوره ي دكترا دردانشگاه بركلي رشته ي فيزيك پلاسما
1349 ورود به لبنان
1358 انتصاب به وزارت دفاع
1359 انتصاب به عنوان نماينده
ي امام د شوراي عالي دفاع
انتخاب به عنوان نماينده ي
مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي
تشكيل ستاد جنگ هاي نا منظم
1360 شهادت در دهلاويه
«چشمم رفت روي تقويم. ديدم
دوازده نقاشي دارد براي دوازده ماه كه همه شان زيبايند، اما اسم و امضايي پاي آنها
نبود. يكي از نقاشي ها زمينه اي كاملاَ سياه داشت و وسط اين سياهي شمع كوچكي مي سوخت كه نورشدر
مقابل اين ظلمت خيلي كوچك بود. زير اين
نقاشي به عربي شاعرانه نوشته بود:«من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين
ببرم، ولي با همين رو شنايي كوچك فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي دهم و كسي
كه به دنبال نور است اين نور را هر چه قدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.»
خانمش داستان را باز گو مي
كند:«عقد با حضور همان معدودي كه آمده بودند انجام شد و گفتند داماد بيايد كادو
بدهد به عروس. اين رسم ما است داماد بايد انگستر بدهد. من اصلاَ فكر اين جا را
نكرده بودم. مصطفي وارد شد و يك كادو آورد. رفتم باز كردم ديدم شمع است. كادو عقد
شمع آورده بود، متن زيبتيي هم كنارش بود. سريع بردم قايم كردم. »
نامه اي داد كه وصيتش بود و
گفت تا فردا باز نكنيد . بعد دو سفارش به من كرد گفت: « اول اين كه ايران بمانيد.
» گفتم ايران بمانم چه كار؟ مصطفي گفت:«نه تعرب بعد از هجرت نمي شود(بازگشت به
عربيت جاهلي، پس از اسلام آوردن) ما اين جا دولت اسلامي داريم و شما تابعيت ايران
داريد. نمي توانيد برگرديد به كشوري كه حكومتش اسلامي نيست، حتي اگر آن كشور خودتان
باشد.» گفتم: پس اين همه ايراني ها كه در خارج هستند چه كار مي كنند؟ گفت :« آن ها
اشتباه مي كنند. شما نبايد به آن آداب و رسوم برگرديد... هيچ وقت. دوم اينكه بعد از من ازدواج كنيد.»
مصطفي بعد از هر نماز به سجده
مي رود صورتش را به خاك مي مالد، گريه مي كند چه قدر طول مي كشد اين سجده ها. وسط
شب كه براي نماز شب بيدار مي شد، غاده طاقت نمي آورد مي گفت : بس است ديگر .
استراحت كن، خسته شدي. مصطفي جواب مي داد:« تاجر اگر از سرمايه اش خرج كند بالاخره
ورشكست مي شود، بايد سود در بياورد كه زندگيش بگذرد. ما اگر قرار باشد نماز شب
نخوانيم ور شكست مي شويم.»
دو تا ماشين لندور بود. از
اهواز حركت كرديم و به طرف دهلاويه رفتيم. آتش عراقي ها شديدبود. مصطفي هم
همراهمان بود. يك دفعه صداي خمپاره آمد. خمپاره سقف برزنتي ماشين را جر داد و تو
زمين فرو رفت. پياده شديم. وامانده بوديم كه چه اتفاقي افتاده است. خمپار در زمين
فرو رفته بودو منفجر نشده بود. در اين اوضاع و احوال ديدم مصطفي خم شده و كنار
خمپاره كه عمل نكرده به يك گل سرخخيره شده است. گل زيبايي بود.مصطفي با سر انگشت
آن گل را نوازش مي كرد.
من تمام كارنامه ها و جزوه هاي درسي او را ورق زده ام. همه
ي نمرههايش 20 است. آدم وقتي ميبيند كيف مي كند. وقتي جزوهها را ورق مي زدم، فكر
مي كردم كه آن ها را استاد خطاطي كشور پاك نويس كرده است. دردانشگاه مهندس مهدي
بازرگان استاد او بود. استاد خيلي سخت گيري هم بود. ديدم مصطفي در درس ايشان نمره
ي 21 گرفته است. آن موقع ها غائله اي به پا شد كه چرا نمره ي 21 و مگر از نمره ي
20 بيش تر هم داريم؟ مهندس بازرگان به همه گفت: براي چنين دانشجويي نمره ي من همين
است.